معنی من

من معنی گم شده ی تاریخم که در صفحه ای کوچک خلاصه شده ام

یک درد ریشه دوانده تا آغاز ، از ازل تا ابد ، یک فریاد برای عالمی ناشنوا ، یک کابوس مجدد در بیداری ، یک گذشته ی تلخ ، یک تاریخ تاریک ، یک عمر پاک رو به انتها ، یک مرگ در حضور تیک تاک ساعت ، یک مرده ی متحرک ، این همه منم ، منی که خود را اینگونه ساخته ام

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٤ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
چرا هیچ گاه نمی توانم خنده ی اطرافیانم را به خود لذت بخش ببینم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ چرا خود را بیشتر دوست دارم؟ مگر هدف من چیست؟ آیا جز اینکه صدای شادی را در جهان پخش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا حقیقت وجود من عصاره ی زندگی بخشیدن نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا عمر من فقط از آن من است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا چرا هایم سرزنشزاست؟ یا من درد مندانه به خودی ام می نگرم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ آیا مرا برای نا رضایتی به جهان آورده اند؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا ودیعه را بی هوده به من داده اند؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ به راستی من به کجا میروم؟؟؟؟؟ چرا بی هوده میروم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٤ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
بهار چیست؟ تولد دوباره ی زمین پس از روزهای سرد و تلخ جدایی............... بهار چیست؟ رویای تازگی درختان که پس از ماه ها انتظار و تمنا به حقیقت می پیوندد............... بهار چیست؟ آشتی زندگی با مرگ ، پس از جنگی سخت و مرگ تمام برگ های سبز و جسد ها یی مظلوم که زیر پای شاهدان با نازک ترین فریاد خاک می شوند................ بهار چیست؟ دوستی نسیم با چمن ، گرمایی برای آب شدن یخ های دوری ، پایان سکوت مرگ آور غم و پرواز ترانه ی زندگی بر پشت نسیم ، باد و حتی توفان................ بهار چیست؟ دریدن پهنای سخت و شکفتن برای نظاره کردن عشق................. بهار چیست؟ عشق
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٤ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
کاش آفتاب از پنجره با سرعت سیلی داغی به صورتم می زد تا من اینقدر آسوده نباشم.... کاش اطرافیان هشیارم مرا به خود آورند......... کاش سرمای زمستان و برف مرا می لرزاند و بیدارم می کرد...... این امانت دست من است ……………... کاش روزی برسد که غرورم بشکند ، روزگاری که دیگر برای تلاش دیگری چشم به راه نباشم. من زندگی می کنم و مادامی که زنده ام باید بیدار باشم ......... کی می رسد روزی که از خواب زمستانی بیدار شوم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! کیست که به من من کمک کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
همیشه به آسمان می نگرم در پی ستاره ام ، اما ستاره ام همچنان خاموش است.......... همیشه به آواز زندگی گوش میسپارم ، اما نمی شنوم ......... گذر زمان مرا ناشنوا ساخته........ همیشه در انتظار نوازش نسیم به سمت پنجره می آیم ، اما لطف دست مهربانش را از دست داده ام.................... چون او پا به اقلیم توفان زده ی من نمیگذارد........... همیشه در پس جاده منتظر عبور مسافری هستم که زمان را به یادم آورد اما ، از دور دست ها فقط غبار می آید................. همیشه زیر سایه ی درختی می نشینم تا گرمای آفتاب وجود یخم را آب نکند ، اما زمین مرا میجوشاند.............. همیشه در پی بودنی هستم که می خواهم ، اما زندگی را نمی فهمم !!!!!!!!!!!! همیشه غرور ، کور و کر و ناتوانم میسازد تا ندانم چیست زندگی من! کاش ذره ای از این وجود غبار گرفته دور میشدم................... کاش درب اسارت را از جایش میکندم........... و پا به اوج میفشردم............. همیشه در فکرم که چرا همیشه ، همیشه برایم نا آشنا مانده است؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٦ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |
.............کاش من نیز رهگذری می بودم که بسی آرام میگذشت از پس لحظه های خاکستری ام و در خود می گفت وای بر او که چه قدر آرامست و به خود می آمد کاش من می بودم کاش من نیز لحظه ای از خود بگذرم و با دل بنشینم به تماشای آنچه که در زندان خودم ندیدم ...............کاش روزی من هم از خود بگذرم
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |
سرود می خواند ، غمگین و گیرا . می خواند: مانده ام در زندان جسم/ روحم در فکر اوج/ چه کنم؟!/ عشق مرا محتاج کرده است به جسم/ پرنده پرواز می کرد، پروانه روی گل می نشست و بلبل با طلوع خورشید ناله ی جدایی را قطع می کرد و من در پی ثانیه ها در فریادی از سکوت مانده بودم مثل بلبل هنوز ترانه ی جدایی را سر می دادم، اما حیف کسی جز او صدای بی صدای مرا نمی شنید! او نبود و من در پی بودن ها می گشتم دنبال ثانیه هایی که با هم داشتیم به یاد لحظه های گرم با هم بودن (که پی آن ها بودن هم به من گرمی می داد!) پی عشقم، پی وجودی که به تن مرده ی من زندگی می بخشید. روزها سپری شده بود و هنوز من بی خبر مانده بودم ، حس پوچی می کردم ، اشک، هر شب بهانه ی خوابیدنم می شد، چشمانم به جدایی عادت نداشت گویی گرد تنهایی اشکهایم را گل میکرد و وجودم را زیر باتلاقی از اشک و خاک و گل و غم فرو می برد. لحظه لحظه روحم زیر فشار جسمم خردتر می شد فریادم به اوج می رسید اما کسی نمی شنید که من چه می گویم! عده ای امی از کنارم می گذشتند و به تمسخر می گفتند:" او را ! دیوانه شده! دیگر امیدی بهش نیست." اما من فریاد می زدم: به شما امیدی نیست. شما که عشق را مزه نکرده اید. شما که حقیقت حضور در این دنیا را نفهمیدید که خدا چرا انسان را خلیفه ی خود کرد؟! چون به او روح داد . چون روحش را عاشق آفرید . چون از انسان خواست عشق خود را ابراز کند تا به آنکه بیشتر بخشیده ، بسیار ببخشد و آنکه منع کرده را از یاد ببرد و.... ولی شما نه تنها که عاشق نمی شوید بلکه به عشق می خندید ، آری عاشقان دیوانه اند اما عاقلان بی نصیب می مانند و پوچ باز می گردند . این حقیقت است. ولی مردمان واقعیت ها را می پذیرند اما حقیقت ها را نمی فهمند و هیچ کس نفهمید من عاشق شده ام و این واقعیت را پذیرفت که دیوانه شده ام! عشق پاک است و تحملش در صورتی آسان است که از معشوقت دور نمانی اما من روز هایی را داشتم که تنها مانده بودم، حس پوچ تنهایی و فراموشی مرا از بین برده بود. پریشان بودم و بی امید . حس می کردم جدایی یعنی فراموشی ! عشق بود که دوری را برایم جرعه جرعه ی زهر کرده بود. می سوختم و شعله هایم به آسمان می رفت اما مانده ام در تعجب چه طور شاخه ی گل رز دست من نسوخت و عشقم پاک ماند و رشد کرد و از آتش من سر سبزتر شد! عشقم بر خلاف وجودم (جسمم) سالم و جوان و پر انرژی ماند و نه تنها پیر و خسته نشد بلکه هر لحظه به زیبایی اوج می یافت و به صعود می اندیشید! عمری گذشت هر چند 1 ماهم نشد ، اما مرا به اندازه ی سال ها پیر کرد و روز آخر عشق وجود بی چیزم را خرد کرد جوری که دیگر اشک هایم را شب نریختم و روز پیش همه خود را رسوا کردم! ولی تاریخ گذشت و من باز به او رسیدم و آن لحظه گویی دنیا را به من دادند وقتی صدایش را شنیدم ، وقتی نوشته اش را خواندم ، وقتی دوباره جرعه جرعه آب زندگی را نوشیدم.
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |
آمده ام با دنیایی از چرا تو را ندیده ام ، اما هر کجا بودم خسته و درمانده در انتظار روزها را سپری کرده ام آسمانم همیشه آبی ست جز زمانی که تو از من آزرده خاطر میشوی و چشمان آبی ات اشک خونین مرا می چکاند. آسمان من ، زندگی من ، چه بخوانمت تا صدای ترک خورده ی مرا بشنوی؟ من در زنجیرت اسیرم هر چه کردم رها نشدم. حتی وقتی خواستم با شکستنم از شاخه از اسارت خاک رها شوم! میشنوی؟! مهر تو برایم همه ی خاطراتم و جدایی از تو برایم دردناک ترین خاطره است. کی بار سنگین عشقت را از کوله بارم بر میداری؟ کی این امانت را باز میستانی؟ سنگینی اش کمرم را شکانده ....... اشکهایم را چکانده ....... دست هایم را خسته و بی رمق کرده. آخر این خستگی تا کی؟؟؟؟؟؟؟ تا کجا مرا میکشانی؟؟؟؟؟؟؟ در اسارت ، سرما ، جدایی ؟؟؟؟؟؟؟ بیا بازگرد و مرا به آنچه باید باشم برسان. بیا که سخت بی تو بودن مرا پیر و فرسوده کرده! روزگاری از عشقت سیراب شده بودم ، چرا مرا خشکاندی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! من با کوله باری از چرا آمده ام که در میان تکه های عشقت ، نمیتوانم چراهایم را در بار به دوشم بیابم!!!!!!!!!!!!! می بینی چه قدر مرا مشغول خود کرده ای!!!!!!!!!!!!! چرا آسوده خاطرم نمیکنی؟ مگر مرا دوست نداری؟ بیا و مرا با خود ببر به آنجا که باید باشم . من در این کوره راه سخت گیج شده ام ، گم شده ام ، از کاروانم جدا مانده ام ......... بیا ........... بیا و کمکم کن ....... بیا............ بیا و معنی عشق را بهتر به من بیاموز بیا من فقط به راهنمایی چون تو نیازمندم ........... اما چه کنم تو نمی آیی و من هر چه می گردم چون تو نمی یابم. بیا وجودم ، من تنهایم ، تو دیگر مرا تنها نگذار بیا و این بار به خواهش هایم آری بگو. بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |
هدف من چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تکرار تکرارها!!!!!!!!! همه روزی می آیند، روزی میخندند، روزی می گریند و روزی دل می سپارند و روزی تنها می شوند و روزهایی را با تنهایی سپری میکنند و همه تکرار میشوند تا تکرار آخر و مرگ میرسد و همه چه راضی چه ناراضی سوگند تلخ این پایان را سر میکشند. چرا ما اینقدر تکراری ایم!؟!؟!؟!؟!؟!؟! نمیخوام باز تکرار ها را تکرار کنم. میخوام از چیزی بنویسم که تکرارش لذت بخش، امیدوار کننده و زیباست.(؟!؟!؟!؟!؟!) چیزی که تکرارش بوی تازگی میدهد!!!!!!!!!!!! عشق!
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

سلام

من الهه امفرشته

منتظر نظراتون هستمخیال باطل

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |