معنی من

من معنی گم شده ی تاریخم که در صفحه ای کوچک خلاصه شده ام

 

کی میدونه ژابیز یعنی چی؟

من که خودم تا امروز نمی دونستم یعنی چی.

 اشک آتش!

حالا که معنیشو فهمیدم ، دیدم از اون کلماتی ا که من دوست دارم راجع به معنیشون صحبت کنم.

این اولین باره که یه معنی ظاهری رو می گم.

معنی ژابیز:

من یک چوب زنده ام  و تازه!

هنوز آبی پاک در آوند هایم نقش خون را در رگهایم دارند.

دستی مرا می کند و از ریشه ام جدا می شوم.

در فراق می سوزم .

خون هایم به آسمان و زمین می روند.

آسمانی ها و زمینی ها درد و مرگم را در فراق فقط نظاره می کنند!

هنگامی که آخرین قطره ی خونم می چکد درست آنجاست که من و ژابیز باهم تمام می شویم.

و من می میرم تا ژابیز متولد شود!

اما عمر او با من معنی دارد درست مثل زندگی من!

حال مرگ مرا می برد.

آتش به جسدم شلاق می زند و جسمم در زیر فشار می شکند و صدای خرد شدن  جسدی به گوش میرسد.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

زمان عبور میکند از کنار من در این کوچه ی تاریک و لحظه ها هنوز دیده نشده ناپدید می شوند.

و من و من ها میفهمند گذر ثانیه به چه معناست!

اگر بدانی آخر مسیر کجاست آیا باز میگردی؟

اگر بدانی اقیانوس ثانیه هایت ذره ذره خشک میشود چه میکنی؟

نظاره یا حسرت یا زندگی ؟

من میبینم آخر کوچه را

و زمان کوله بارش سبک و سبکتر می شود و من خندان به او می نگرم

کسی که با من تا آخر آمد

و کوچه آماده است مرا به یادگاری در بن بستش نگه دارد

وای چه لذتی دارد این تیک تاک ها

تیک تاک تیک تاک تیک تا.....

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٤ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

من دیدم و فهمیدم معنی بهار ، اشک ، شادی ، پاییز ، غم ، لگدشدن آرزو ها و ...

معلم معنی دوری ، صحرا ، تکیه کردن به شانه ای دور و جدایی را  می نویسد . 

بر تخته با خون و دستانی یخ زده!
تا جسد آدمی را ، رهایی ، به بالا برد !

و انسان در یک ذره خلاصه می شود:
اشکی که از چشمی تر با سر به خاک می افتد!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۱ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

فکر کنم این دیگه آخرین پستم باشه!

به نظرم تا بعد کنکور دیگه آپ نشم شایدم خیلی دیر دیر آپ شم.

دوست داشتم معنی ها رو بگم.

قربونه همتون بشم.

دلم واستون تنگ میشه.

سعی می کنم زود زود بیام.

دوست داشتم... ... ...

اگر روزی نویسنده شوم ، نام کتابم را دست نوشته های نا خوانا بگذارم !

دوست دارم هیچ گاه نوشته هایم خوانده نشوند ، فهمیده شوند!

دوست دارم نویسنده نباشم ، گوینده باشم!

دوست دارم وجدانی را بیدار کنم تا آوای وجدانی خواب آلود بمانم!

دوست دارم معنی ها را بگویم نه تکرار کلمات!

کاش می توانستم... ... ...

کاش بتوانم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۸ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

و آینه می نگرد به گذر زمان ، به روز های خاکستری که مانده بودم در گذشته های گذشته ........

اسیر زندگی در دلها یی غم گرفته یا حتی مرده!

زمان می گذشت و من به غبارش هم نرسیدم.

آسمان با غرشی سوزان مرا می خواند

من منتظر روز هایی هستم که می گذرند و خواهند گذشت.

سوار بر پشت زمان می روم به نا کجا.

نا کجایی آشنا تر از جایی که آمده ام!

زمان به غربتم معنی می بخشد : قربت!

من و تنهایی و رهایی جدا از زندگی به اوج می رسیم!

و زندگی معنا می یابد.

بدرود چهره ی هر چه دیده و شنیده شد!

درود بر معنی هر چه دیده و شنیده ام.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٧ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

عاشقانه زندگی کن تا بی دلیل دوست بداری ...

عاشقانه بنگر تا بی واسطه ببینی ...

عاشق باش ...

عاشقانه گام بردار تا به مقصد برسی ...

عاشقانه بگریز تا پیدا شوی ...

عشق را بیاموز ...

عاشقانه دوست بدار تا دوستانی عاشق بیابی ...

عاشقانه بپر تا پروازی به اوج داشته باشی ...

عاشق بمان ...

عاشقانه وداع کن تا هر گاه از تو یادی شد ، سمبل زندگی عاشقانه مرور شود ...

 عاشق بمان ...

چون عشق تنها چیزی ست که از فنا به همیشه میرسد!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

هر صبح که بر می خیزم از خود می پرسم :

چرا مرا دوست داری؟

هر بار که فراموشت می کنم و سرگرم به دنیا ی خویش می شوم  و فقط هنگام سختی ها تو را به یاد می آورم و دست به دامانت می گردم و ......

 ولی تو همیشه مرا یاری می کنی!

به راستی چرا مرا دوست داری؟

هر فریادی که از روی خشم و سختی به خود و آفرینشم می زنم و از تو گلایه می کنم و حتی .......

ولی تو هیچگاه از من دلخور نمی شوی!

تو مرا دوست داری.

می دانم.

اما من چه؟

کوچکتر از آنم که عشقت را به گردنم آویختی!

من و این همه سختی .......... چرا؟!

با همه ی گله ها باز هم تو مرا دوست داری...

.......می دانم.......

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

آسمان آرام و سبک بال همچون کبوتری آزاد به من مینگرد.

و زمین می شنود ، آوایی رساتر از فریاد آبشار را.

صدای خرد شدن تنی ضعیف زیر باری سنگین تر از وجود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ابر می بارد.

روز شب می شود و شب روشن.

آسمان ایستاده.

و من خمیده تر از قبل در انتظار...

آسمان می نگرد ، ابر می بارد و زمین

  می گردد...

من روزی می شکنم.

باز هم آسمان و زمین و ابر می نگرند...

و منی دیگر می شکند .

و ... ... ...

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٥ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |
تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکش و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر تو راست شور گریه ی شبانه با من است برگ عیش و جام و چنگ اگر چه نیست رقص و مستی و ترانه با من است گفتمش مراد من ، به خنده گفت لابه از تو و بهانه با من است گفتمش من آن سمند سر کشم خنده زد که تازیانه با من است هر کسش گرفته دامن نیاز ناز چشمش این میانه با من است خواب نازت ای پری ز سر پرید شب خوشت که شب فسانه با من است ه.الف.سایه (هوشنگ ابتهاج) تهران تیر 33
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

همه در انتظار رسیدن خودی به خود ایم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آرزو ها ی بال بسته ی من در حضور آزادی اسیرند!!!!!!!!!!!!!!

دور مانده ام از خود.............

کاش می توانستم دستانم را از ریسمان آسمان بگیرم و به اوج رسم................

من و پرواز و خاطره ها...............

من و دستانی بسته...........

من و آرزوئی دیرین............

من و اوج و آسمان ...............

من تنها چشم به راه می بندم

,


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٢ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

باد می خواهد گیسوان درخت را نوازش کن اما درخت پیر شده و لاخ لاخ موهایش می ریزد...........

باد می وزد و دستی بر سر زمین می کشد ، اما زمین تنها نیست و به همراه دست باد ، گیسوان درختان می روند تا کرانه های دور.........

باد میوزد و ابر را با ناله از مادرش جدا میکند ، اما ابر آنقدر می گرید تا سر انجام به آغوش مادرش می رسد...........

درختان در آرزوی یافتن اکسیر جوانی دست بلند می کنند و آنقدر با اراده می ایستند که باد و توفان و برف و باران آنان را نا امید نمی کند........

و من می نگرم به تاریخ که روز به روز پیر تر شده و جهان که روز به روز با تجربه تر.............

و جهان خیره به من می نگرد با انوهی عمیق و طلب می کند در کلاسش کوشا باشم...............

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
کاش آفتاب از پنجره با سرعت سیلی داغی به صورتم می زد تا من اینقدر آسوده نباشم.... کاش اطرافیان هشیارم مرا به خود آورند......... کاش سرمای زمستان و برف مرا می لرزاند و بیدارم می کرد...... این امانت دست من است ……………... کاش روزی برسد که غرورم بشکند ، روزگاری که دیگر برای تلاش دیگری چشم به راه نباشم. من زندگی می کنم و مادامی که زنده ام باید بیدار باشم ......... کی می رسد روزی که از خواب زمستانی بیدار شوم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! کیست که به من من کمک کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٠ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

روزگاری آسمان آبی بود

دل من از کینه ها خالی بود

روزگاری ابرها می رفتند

در هوا پروانه ها می گشتند

روزگاری روزها زیبا بود

 آرزو ها معنی روزگار بود

روزگاری بود ........اما چه سود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روزگاری رفت.........اما چه زود!!!!!!!!!!!!!!

روزگارم حیف زود رفت.........

آرزوهایم همه از دست رفت.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
می دید مرا از دور ، نزدیک حتی از من به من بینا تر بود ............... روزگاری با خود همیشه آینه ای داشتم ............ می نگریستم به چهره ای جدید ................ اما آینه افتاد و شکست .............. قلبم ریخت ............... دیگر کسی نیست که از من جوری که خود می خواهم تمجید کند ........... آینه ام را نداشتم ............. ولی این بار به حقیقت نظاره کردم .................
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۸ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
من سوار بر بادم و به هر سو شیهه کشان میروم ................. آسمان همواره به تماشا ی من میشیند ................. شب هنگام که ماه می آید من و رود ها در حال بازی با گردنبندی نقره فام به خواب می رویم ............... همیشه می خواستم سوار بر توفان شوم ............. روزی نسیم از کنارم گذشت ............. با تعجب پرسید : تو چرا گم شده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ندانستم گم شدن دیگر چیست .................... باد زوزه کشید و مرا پایین گذاشت و رفت ............. و من تنها ماندم ........... و هنوز می پرسم آیا یافتن تنهائیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۸ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

من میشنوم صحبت قناری گنج قفس را که به ماهی میگفت :

هیچ کس غم دوری مرا نمیفهمد . . . . . .

ماهی در تنگ بلور گفتش:

من تو را میفهمم ، من همچون تو اسیر شده ام . . . . . .

قناری گفت : تو در کجا به دنیا آمده ای؟

من در همین تنگی بودم از وقتی که به خاطر دارم ............

 قناری آهی کشید و گفت :

اما من همچون نسیم در آغوش برگ های سبز در سایه ی آسمان آبی و صدای آب به دنیا آمدم ...........

هنوز آزادی را نچشیده بودم که مرا به قفس کشاندند ............

 آه قناری به آسمان میرود.

قناری می گوید : هیچ کس غم مرا نمی فهمد .................

 اشک های ماهی در آب گم میشود ..................

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٧ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

آسمان من تار و تنگ............

دستانم لرزان و بی رمق...........

راه طولانی و ملال آور..............

گویی این خستگی پایان ندارد.............

دادگاه زندگی به جرم انسان بودن مرا محکوم به حبسی تا پایان توان جانم در زندانی از جسم کرده................

پاهایم دیگر قادر به حرکت نیستند...........

این چه مجازاتیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من هنوز می نالم..............

 آخر این زندان کی می میرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٦ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

بوی تو را میدهد هر بار که از کنار یاس می گذرم............

دلم آرزو می کند کاش که پیشش بودی............

شب های من بی تو سرد و غمگین آه می کشند...............

و من و چشمانم هر دو خسته از این فاصله ها...............

چه کردم که مرا ترک کردی............

جز تن فرسوده ی من ، چه مکان آرام یافتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جالب است با آنکه من و تو با هم  من می شویم،

من هنوز خود را در تاریکی دستان خودم گم کرده ام!!!!!!!!!!!!!!!!

جرئتم ده تا دست از چشمه ی اشک بردارم و دلی سیر تو را بینم..........

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٦ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
گفته بودی روزی می آیی . .گفته بودم منتظر می مانم . چشمانت با آرامش مرا می دیدند . چشمانم غم بار میباریدند . تو در جای خود بودی . اما دستانی مرا میبردند . و صدایت می آمد من روزی می آیم . تاریکی وجودم را می فشرد نفسم تنگ بود . ناگهان نور چشمانم را زد پس تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دردمندانه جیغ میزدم . کسی مرا کمک نکرد . دست سنگینی به پشتم زد . من باز تو را در فریادم خواندم . . . . . . روزها گذشت . . . . . خوشحالم که تو را میبینم روزی تو به من قول دادی روزی می آیی . . . . و به من گفته اند روزها تو هنوز آنجایی . . . . . من کوله بارم را بسته ام خود به سراغت می آیم . . . . . بر دوشم دلی دارم منتظر که جان را به دورش بسته ام کادو ام را بپذیر . بازش کن . وگر نه دلم را نمیبینی . جانم را بکن . من می آیم .منتظرم بمان من در راهم ..............
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٥ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
آسمان زیبای بهار را روی سقف اتاقم اسیر کرده ام تا قناری کوچکم آرزوی آزادی را با فریبی فراموش کند شاخه های نازک پیچک را به دیوار های سنگی اتاق زده ام تا دل کوچکم میله های زندانش را نبیند از دریا صدف ها را به امانت گرفتم تا صدای دل انگیز موج ها را در دست بگیرم و گوش هایم دیگر ناله ی جدایی را نشنوند ولی هنوز نفهمیدم چه کسی پاییز را با برگ هایش به من هدیه کرده است که هرگاه از خود دور می شوم ناله هایی برایم به اوج می روند و من می شنوم خخخخخخخخخخخخخواهششششششششش میکنم برگرد خخخخخخخخخخخواهشششششششششش میکنم خش خش خش خش
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٥ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

بوی خاک می آید.............

آسمان ابری است.............

گویی توفانی در راه است............

همه می گریزند..............

ولی من هنوز در میان کوچه ها به دنبال هوای پاک می گردم.........

باد بیشتر شده سردی عجیبی دارد...........

حتی لانه ها هم پرنده شده اند .............

امروز آرزو ی پرواز همه بر آورده شده..........

همه در اوجند.................

و من به خود می بالم ............

 اولین انسانم که خود پریدن را آموخت.........................

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٤ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
وقتی کودکی بودم سوار بر پشت پدر می شدم و احساس می کردم از همه بزرگترم سرم را سوی آسمان بلند می کردم حتی ماه را هم نزدیک تر می دیدم آنقدر به خود می بالیدم که خستگی پدر را فراموش می کردم یادم می آید همزمانی که مرا به زمین می گذاشتند حس دلتنگی ای وجودم را می گرفت و تا ساعت ها به ماه نگاه می کردم تا باز به او برسم از آخرین باری که از پشت پدر پایین آمدم سال ها می گذرد اما من هنوز شب ها به ماه می نگرم
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۳ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |
هنوز سرما پشت شیشه ی پنجره ام اجازه ی ورود می خواهد هنوز به قفل پنجره می نگرم باز صدای زنجره از باغچه به گوشم میرسد دستان قفل شده ام آرزوی باز کردن اولین دریچه را دارند و من ناتوان تر از همیشه باز به قفل می نگرم پروانه ای از پشت شیشه پنجره مرا می خواند دستان سردم را به شیشه می چسبانم هنوز سرما اجازه ی ورود می خواهد و من باز به پنجره می نگرم پروانه را می بینم او در مقابل باد در پرواز است اوج می گیرد به نور میرسد ذره ای از خورشید می شود و من در آرزوی گرما دست می برم و پنجره را می گشایم سرمایی که می آید از وجود گرم من مثل آتشی سوزان به آسمان میرود کاش زودتر می فهمیدم که من نیز خورشیدم
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

نمی دانم چرا اینقدر خوابم می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دانم چرا با اینکه تو را همیشه میبینم و همیشه گرمی آغوشت را حس کرده ام ...............

هرگاه سختی اجبار زندگی به من فشار آورد تو را می خوانم ......................

اما چرا در فهمیدنت اینقدر ناتوانم؟!؟!؟!؟!؟!؟

نمی دانم چرا هنوز هم خوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

من در هیاهوی باد در پاییزی سرد همراه برگ ها اوج میگیرم...........
من با آرامشی حاصل از دعای مادر زیر آسمانی سپید با باران سر میکنم........
من هنوز در عبورم ..........
من از تیک تاک ها هم گذر کرده ام...........
من به رسیده ها رسیده ام ...........
ایستگاه آخر ام من از ازل به ابد رسیدم........
باد و باران و آسمان و مادر و زمین مرا یاری کردند...........
ایستگاه آخر رسید راننده صدا میزند آرامش!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |