معنی من

من معنی گم شده ی تاریخم که در صفحه ای کوچک خلاصه شده ام

گفتم دوست دارم گوسفندی باشم که زندگی برایم معنی ای جز چرا در دشت های سر سبز و صدای نی چوپان و آب چشمه چیزی نباشد.

اما من میدانم که من یک گوسفند نیستم.

که کاش بودم!

من یک انسانم.

شاید لازم بود اول انسان را معنی می کردم.

و من نیز همین کار را کردم.

اول انسان را معنی کردم همه ی پست ها جز دو پست قبلی راجع به این واژه ی نا آشنا بحث کردیم.

موجودی اسیر برای رسیدن به آزادی ، قفسی را می پوساند اما خود نمی میرد! (لازم دیدم قسمتی از متن آذر به اسم زندان را در اینجا بیاورم تا این برداشتهای متفاوت از زندانی که من می گویم بر طرف شود:

گویی این خستگی پایان ندارد.............

دادگاه زندگی به جرم انسان بودن مرا محکوم به حبسی تا پایان توان جانم در زندانی از جسم کرده................

این چه مجازاتیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 آخر این زندان کی می میرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   )

 

کاری که هیچ پرنده و یا حیوان اسیری توانش را ندارد.

به پرواز در می آید وقتی دیگر تعلقاتش را از دست می دهد.

کاری که هیچ پرنده ای نمی تواند بکند.

کدام پرنده بی بال و پر ، پرواز را مزه کرده است؟

من یک انسانم ، پس

حال که اینقدر متفاوتم عاقلانه نیست زندگی من با گوسفندان و پرندگان و ماهیان و... یکسان باشد و یا در دنیا آنها جای گیرم!

پس اینجا و گذر زمان را در این دنیا ی فانی من هیچ گاه زندگی معنی نمی کنم.

معنی زندگی وقتی است که پرواز شروع می شود وقتی انسان آزادی را می چشد و می تواند از داشته هایش استفاده کند .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٥ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |