معنی من

من معنی گم شده ی تاریخم که در صفحه ای کوچک خلاصه شده ام

سرود می خواند ، غمگین و گیرا . می خواند: مانده ام در زندان جسم/ روحم در فکر اوج/ چه کنم؟!/ عشق مرا محتاج کرده است به جسم/ پرنده پرواز می کرد، پروانه روی گل می نشست و بلبل با طلوع خورشید ناله ی جدایی را قطع می کرد و من در پی ثانیه ها در فریادی از سکوت مانده بودم مثل بلبل هنوز ترانه ی جدایی را سر می دادم، اما حیف کسی جز او صدای بی صدای مرا نمی شنید! او نبود و من در پی بودن ها می گشتم دنبال ثانیه هایی که با هم داشتیم به یاد لحظه های گرم با هم بودن (که پی آن ها بودن هم به من گرمی می داد!) پی عشقم، پی وجودی که به تن مرده ی من زندگی می بخشید. روزها سپری شده بود و هنوز من بی خبر مانده بودم ، حس پوچی می کردم ، اشک، هر شب بهانه ی خوابیدنم می شد، چشمانم به جدایی عادت نداشت گویی گرد تنهایی اشکهایم را گل میکرد و وجودم را زیر باتلاقی از اشک و خاک و گل و غم فرو می برد. لحظه لحظه روحم زیر فشار جسمم خردتر می شد فریادم به اوج می رسید اما کسی نمی شنید که من چه می گویم! عده ای امی از کنارم می گذشتند و به تمسخر می گفتند:" او را ! دیوانه شده! دیگر امیدی بهش نیست." اما من فریاد می زدم: به شما امیدی نیست. شما که عشق را مزه نکرده اید. شما که حقیقت حضور در این دنیا را نفهمیدید که خدا چرا انسان را خلیفه ی خود کرد؟! چون به او روح داد . چون روحش را عاشق آفرید . چون از انسان خواست عشق خود را ابراز کند تا به آنکه بیشتر بخشیده ، بسیار ببخشد و آنکه منع کرده را از یاد ببرد و.... ولی شما نه تنها که عاشق نمی شوید بلکه به عشق می خندید ، آری عاشقان دیوانه اند اما عاقلان بی نصیب می مانند و پوچ باز می گردند . این حقیقت است. ولی مردمان واقعیت ها را می پذیرند اما حقیقت ها را نمی فهمند و هیچ کس نفهمید من عاشق شده ام و این واقعیت را پذیرفت که دیوانه شده ام! عشق پاک است و تحملش در صورتی آسان است که از معشوقت دور نمانی اما من روز هایی را داشتم که تنها مانده بودم، حس پوچ تنهایی و فراموشی مرا از بین برده بود. پریشان بودم و بی امید . حس می کردم جدایی یعنی فراموشی ! عشق بود که دوری را برایم جرعه جرعه ی زهر کرده بود. می سوختم و شعله هایم به آسمان می رفت اما مانده ام در تعجب چه طور شاخه ی گل رز دست من نسوخت و عشقم پاک ماند و رشد کرد و از آتش من سر سبزتر شد! عشقم بر خلاف وجودم (جسمم) سالم و جوان و پر انرژی ماند و نه تنها پیر و خسته نشد بلکه هر لحظه به زیبایی اوج می یافت و به صعود می اندیشید! عمری گذشت هر چند 1 ماهم نشد ، اما مرا به اندازه ی سال ها پیر کرد و روز آخر عشق وجود بی چیزم را خرد کرد جوری که دیگر اشک هایم را شب نریختم و روز پیش همه خود را رسوا کردم! ولی تاریخ گذشت و من باز به او رسیدم و آن لحظه گویی دنیا را به من دادند وقتی صدایش را شنیدم ، وقتی نوشته اش را خواندم ، وقتی دوباره جرعه جرعه آب زندگی را نوشیدم.
نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |